P++ اشعار

Thursday, July 15, 2004

يا علي

بسم الله النور
يا علي جان موسم تشنه لبي است
جان من لبريز يارب ياربي است
من چه گويم يا علي از عشق تو؟
روح من شد منجلي از عشق تو
تحفه عشقت جنونم مي دهي
درد و غم از حد فزونم مي دهي
با نگاهت باز خوابم مي کني
مست و مخمور و خرابم مي کني
شيعه چشم تو بودن ساده نيست
رمز آهت را گشودن ساده نيست
اي علي جان مرا محزون مکن
از دو چشمم عشق را بيرون مکن
مونس بي همدمي هايم تويي
مقتداي دين و دنيايم تويي
بارها در چاه افتادم ولي
دست من را مي گرفتي اي علي
چاه بي تو مثل من تنها شده
بغض من در چاه صبرت وا شده
ده مرا يک جرعه اي زان مي علي
سوختن در عشق تو تا کي علي؟
يا علي در اشتياقت سوخت دل
صبر را کاش از تو مي آموخت دل
بين خون و خنجرم مگذار باز
خوار و خسته بر درم مگذار باز
رد مکن دست مرا ، برگير علي
با مريدان عشق از سر گير علي
تشنه ام مگذار بر دريا علي
جامي از عشقم بنوشان يا علي
آخر اين دل فارغ از عشقت دل است؟
زندگي بي مهر مولا مشکل است
اي علي " لولاک هلکنا " بدان
پس نگاهت را مگير از بي کسان
گفت پيغمبر سعادتمند بود
هر که دارد حب مولا در وجود
مهر مولا را نصيبم کن خدا
بيش از اينها نا شکيبم کن خدا 
 

سرکشي

بسم الله النور
باز افتاده به جانم آتشي
سوختم سر تا به پا از سرکشي
مي شود آبي بر اين آتش فشاند؟
مي شود آسوده شد ، آسوده ماند؟
کشته ما را درد نا لايق بُدن
بي لياقت بودن و عاشق شُدن
عاشق نالايقت بودن بد است
اي خدا اين درد من بيش از حد است
چون شود من لايق نامت شوم؟
لايق يک  جرعه از جامت شوم
چون شود  اين پست را ياري کني؟
بهر لايق گشتنش کاري کني
چون شود قلبي پر ايمانم دهي؟
جامي از مستي ، ز عرفانم دهي
باز هم ما عاشقي را باختيم
باز با نالايقي ها ساختيم
باز بر دل قفل و بر چشمان حجاب
باز اسير شب شديم و مست خواب
باز گم کرديم راه و مانده ايم
نور را از خود خدايا رانده ايم
باز باطل را به حق پوشانذه ايم
زهر ناحق را به حق نوشانده ايم
باز در ژرفاي خود وا مانده ايم
قافله رفت اي خدا ء جا مانده ايم
باز فردا عزم عصيان مي کنيم
باز هم دل را پريشان مي کنيم
اي دل بدبخت! اينجا جاي توست؟
بين اين نامحرمان ماواي توست؟
اي دل بيچاره عاشق! بمير!
اي دل منفور نا لايق بمير!
آه از اين آهي که در دل مانده است
از دلي کين قدر غافل مانده است
باز فرياد من اي فرياد! مُرد
اين زبان سرخ را حلقوم خورد!
يا علي 
 

Friday, June 11, 2004

جور استاد

بسم الله النور
فغان از درس نامفهوم ، داد از جور استاد!
به وقت امتحانش هر چه رشتم ، رفت بر باد
خودت را گـر كُشي از بـهـر ادراك كـلامش
ولي او باز گويد حقش است آنكس كه افتاد!
هزاران جهد كردم نمره ام بهتر شود ليك
در آخر نامه ي مـشـروطيـم را دست چپ داد
يا هو

Monday, June 07, 2004

دل

بسم الله النور

مرا در دام ها پر بسته ديدند
مرا از عشق حتي خسته ديدند
درون سينه ام را چون دريدند
دلي از عشق پاره پاره ديدند
ياهو

برزخ

بسم الله النور
برزخ
هيچ گشته اي پر از ، بوي ناب مريمي؟
پُر ز خود شوي ولي باز حس كني كمي؟
روح تو شبانگهان ، خالي از خيال خواب
مثل شمس مغربي راه مي رود بر آب
نبض تند فاجعه ، روي سينهء سكوت
بر لبان اين جنون خورده پينهء سكوت
لرزش دل تو با يك نگاه آشنـــا
سادهء صميمي ام گشته اي چرا فنـا؟
رقص خسي يك پري ، روي شانه هاي آب
با صداي دلنشين ، مي برد تو را به خواب
ضرب زير اضطراب ، در ضمير و ظاهرت
خوف مي خزد خفيف در خطوط خاطرت
حس حسرت و هبوط ، بعد لغزش و گناه
آب مي شوي ز شرم ، زير سوز يك نگاه
«زود مي رسم ز راه!» باز هم دروغ داغ؟
باز مي خوري فريب ، اوج يك بلوغ داغ
چشم ها به دور دست ، حرف حبس حنجره
دختري فسون شده ، پشت قاب پنجره
بنگر انتظار را در نگاه خسته ات
انفجار حرفها پشت بغض بسته ات
زائر ضريح زخم ، پاي پر ز آبله
عابر غريب عشق ، مانده جا ز قافله
اشكهاي بي قرار ، چشمهاي نا شكيب
با تمام عاشقي ، مانده اي چه بي نصيب!
فكر عاصي ات به هر گوشه مي كشد سرك
چون پَري به دست باد ، يا شبيه شاپرك
ضجهء ضعيف درد ، در تن نحيف ذهن
يك تبسم التهاب بر لب لطيف ذهن
خيز و روي هم بنه ، چشمهاي بر درت
مرده اي نمي شود مثل اينكه باورت!
ياهو

مفتون راز پرواز

بسم الله النور
مفتون راز پرواز
گفتم به چنگت آرم، گفتي نمي تواني!
گفتم به تنگت آرم، تا تنگ من بماني
ديدار تو حرام است بر ديدهء حرامي
تا حشر ديده ام هست مشغول ديده باني
از ديدهء رقيبان ، يا مي كنم نهانت
يا ديدهء حريفان را مي درم عياني
رسواي خاص و عامم كردي ، سكوت كردم
خود كرده اي حبيبم ، لب از چه مي گزاني؟
حاجت به دعوتم نيست ، من خود طفيل خوانم
بر سفره ات نشينم ، خوانيم يا نخواني
كردي دوباره طردم ، شايد كه بر نگردم؟
نزديك تر بيايم ، هر بار چون براني
عمريست در هوايت، كشتم هواي خود را
عشق كهن عفيف است ، با ما مكن جواني
غافل ز معجز عشق ، خواندي حقير و پستم
گفتي نمي تواني ، خود را به من رساني
اما خبر نبودت ، از عشق خود مرا تا
برتر ز قاب قوسين ، با خويش مي كشاني
خود گفته اي : نفختُ من روح خويش فيه
آخر ارّني تا كي گويي كه لن تراني؟
هر جا روم تويي چون آيينه روبرويم
گويي نمي گزيني جز چشم من مكاني
آيد به صد طريقه ، نام تو بر زبانم
ايكاش تا هميشه نزديك من بماني
اي ساقي سعادت ، لب تشنه مي پسنديم؟
يك جرعه اي ز جامت ، ما را نمي چشاني؟
دلبستهء سمايم ، مفتون راز پرواز
آخر گناه من چيست؟ تو عين آسماني!
ياهو

تا به کی؟

بسم الله النور
تا به كي؟
جان ما آخر پي آزار مايي تا به كي؟
جاي مرهم ، زخم ما را دردزايي تا به كي؟
خوب مي داني دلم جز تو به كس عادت نكرد
حال از سوي تو اين عصيان گرايي تا به كي؟
كاش مي ديدم ز تو يكدم محبت ، بي ريا
ديگر از مهرت مگو ، عاشق نمايي تا به كي؟
يكدم از من جز محبّت ديده اي چيزي مگر؟
پس بگو با من بگو اين بي وفايي تا به كي؟
چون زنم بي تو دمي؟ دم بر نيايد از غمت
اي نفس در من! بگو از من جدايي تا به كي؟
بي تو انگار از تكاپو لحظه ها افتاده اند
اين زمان را نيست آخر انتهايي؟ تا به كي
آه از دل بركشيدن ، لحظه ها را سر بريدن
بي اميدي صبر كردن تا بيايي تا به كي؟
با صداي پاي هر گم كرده ره خيزم ز جا
چشم ها را دوختن بر جاي پايي تا به كي؟
خسته ، تنها ، زخم بر پا در طريق تار تو
ره سپردن بي چراغي يا عصايي تا به كي؟
اين تداعي هاي تلخ از چشم مات و خيره ات
لحظه بي رحم و دلگير جدايي تا به كي؟
دارد آيا لذتي افتاده را سيلي زدن؟
بر اسير بسته اي فرمانروايي تا به كي؟
نيست رسم بنده پروردن چنين آزردنش
خواجه فارغ گشته از احوال مايي تا به كي؟
ياهو

عشق افلاطونی

بسم الله النور
دلا بس كن كه بيش از اين غمم افزون نمي گردد
كه شيداتر ز من هرگز ، كسي مجنون نمي گردد
دل درد آشناي من ، بدون درد بيمـار است
بـلاجويست و محتاج بـلاگـردون نمي گردد
چه خوش منـزل گزيـدي در نگـاه پاك و غمنـاكم
كه از چشمان من عشقت دم بيرون نمي گردد
غم عشقت غريبانه ، نشسته در دلم امشب
از اين عظما غمم آيا دلت محزون نمي گردد؟
چه مي نازم به عشق پاك و حرمان ديده و دورت
كسي چون من دچـار عشق افـلاطون نمي گردد
طلسمم كــرده گويي راز پـر ابـهـام چشمــانـت
كه چشمانم دگر بيدار از اين افسون نمي گردد
هنـوز از سحــر ت‍ـاثيـــر كـلامت مـات و مبـهـوتم
كسي با جمله اي آخر چنين مفتون نمي گردد
تـو بـودي پـاسـخ نـاب تـمـــام تـشنـگي هــايم
عطش افزا! دلم سيراب از اين معجون نمي گردد
هواي كرده دارم ليك خشكيده است چشمانم
كـه با اشك آشنــا اين ديدهء پر خون نمي گردد
چه جهدي كردم از اين عشق بگريزم ، ندانستم
كه تقديرم بر اين درد است و ديگرگون نمي گردد
مگــر دارد دگــر جـايـي بـراي غـصـــه قـلـب مـن؟
دلا بس كن كه بيش از اين غمم افزون نمي گردد
ياهو


Sunday, June 06, 2004

شعر جاهلی!

بسم الله النور
... و اما بعد.
اينم چند تا تيكه لاتي! ( لطفا" با لهجه غليظ كرمانشاهي خوانده شود! )

عجب آتيش عشقت تند و تيزه!
مـخـواد هـم آبـرومـــانـه بـريــزه
خودت رو كن چه كردي جان مولا؟
كه ايـجو خـاطرت پيشم عـزيـزه

نديدي آب رختم پشت پـاهات؟
كه يعني دل بريدم، حق به همرات
خيالت تخت باشه رفتي از يـاد
خودمانيم، ولي چه خاليه جات!

تمام عمرمه نازت كشيدم
ازت روي خوشي عمرا" نديدم
اگه روزي شد و ديّه نديديم
نپرس از تو سر چه دل بريدم؟
تا بعد....

شبیه بارون

بسم الله النور
... و اما بعد.
اومــــدي شـبـيـه بـارون دل من خستهء خــاكه
واسه اون نم نم چشمات نمي دوني چه هلاكه!

تـوي اين چهـره غمگيـن جاي چشمات مثه داغه
چشماي تو مثل الماس تـو شبـــاي من چــراغه

نمي دوني عـشـق پـاكت چي به روز من مياره؟
جوري كه مرگ مث سايه هـوامـو بدجـوري داره

نمي دوني ، نمي دوني دلـم عاشق نـگــــاته
خـسـتهء خـسـتـگـيـايي كه هميشه تو صداته

نمي دوني واسه شاعر يـه بـهـونــهء قـشـنـگي
كه بگه به يادت هر شب شعراي قشنگ و رنگي

نمي دوني ته چشمات پُـر ســايـهء خيــــالـه
جوري كه رفتنت از ياد واسه من يكي محاله

نمي دوني ، نمي دوني واسـه من چـقـد عزيزي
شـايـدم مي دوني امــا منو باز به هم مي ريزي

نگـو من كـاري ندارم بـا تـو و عـشـق زمـيـنـي
مي بينم مياي غروبا تو چشام به شب نشيني!

توي تنهايي و غصه وقتي كه هيچكي باهام نيس
منم و شر شر يادت روي ايـن گـونـه هــاي خـيـس

نمي دونـــــــم چـيـه رازي كه تو چشمات خونه كرده
هر چي هست اونقد قشنگه كه منــــو ديوونه كــــــرده

چونكه خيلي دوستت دارم روي عشقت پا مي زارم
اشكـامـو به جـاي دسـتــام توي دستات جا مي زارم

وقتي كه ميرم باور كن خودمو تنها مي زارم
حواسم هست يه بهونه واســهء فــردا بـزارم

زيــر بــارون نـگــاهــت چه صفايي داره بازي
بلدي خوب كه چه جوري بدي بازيـم و نـبــازي!

وقتي قايم ميشه قلبم يه نخود طاقت نداره
كـه بـبـيـنـه چشماي تو واسه من تو انتظاره

تو يه چش به هم زدن بود كه شديم صميمي باهم
انـگــــار از ازل تـو بـ‌ودي تـو سيـــاهي نـگـ‌‌ــاهم

اي غريبهء مسافر بيا تا يه سرزمين تازه
واسه پرواز دلامون در آسـمــونـــا بــــازه

بيــا پـيـشـم، كه نـبـاشي شب من خيلي درازه
مي دونم از اين زميني يه ستاره بي نيازه!

لحظه هاي با تو بودن مـث قـصـه تـو كـتــابـاس
مث زنـدگـي رو ابـــرا واسه من قشنگ و زيباس

حرمتت واجبه واسم مث عكس يادگاري
مث يه قاب شكسته پُـر غـربت و غبــاري

مي دوني چقد صبورم؟ مني كه دختر نورم
تازه ميشه هرشب اما با نگات زخم غرورم

هيچكي قد تو نداره كله شقي و جسارت
آخ دلم لك زده واسه لج بـازيـاي دوبــارت

دس خـطـت مـونـده هنـوزم روي كاغذاي كاهي
خوب شكسته مي نوشتي نـشكـنـه دلت الهي

آدمــا عاشـق نمي شن يا ميشن از رو دورنـگي
اي خدا تو چي گذاشتي توي سينه هاي سنگي؟
نا تمام....
تا بعد....


مرا با خور ببر

بسم الله النور
… و اما بعد.
تصميم گرفتم از اين به بعد چند تا از شعرامو توي وبلاگ بزنم. ( البته من شاعر نيستم ها! فقط گاهي وقتا يه چيزايي براي خودم بلغور مي كنم! يه وقت خداي نكرده به اساتيد محترم توهين نشه!)
براي شروع شعري رو مي زنم كه زماني كه براي اولين بار توي انجمن ادبي خوندمش همه گفتن پري عاشق شده اما نمي دونستن خاله پري هميشه عاشق بوده ، هنوزم عاشقه اما نه اونطوري كه اونا فكر مي كنن.

مـرا بـا خود بـبـر امشب از ايـن دنـيــاي ظلـمـاني
كه ديگر خسته ام خسته ، ز تـكـرار پريـشـاني
قفس تنگ است و تنهاييست تنها مونسم امشب
نمي گيرد سراغـــي كس، ازاين تنهاي زنداني
نـدارد طاقـــت گـريـــه، دل مـحـزون و بي تــابــم
مرا امشب جدا كن از دو چشم خيس و باراني
دلـم كـرده هو ا ي دســتـهاي گـرم و سـو زانـت
ز سوز سرد تنهايي ، ببين! يخ بسته دستـاني
هـنـو ز از گـرد ره نا آمـده عـزم سـفـر كـــر د ي؟
بگـو با من بگـو آخـر چرا پـيـشـم نمي ماني؟
نگاهت را نمي دوزي به من، مي دزديـش از من
چه كردم با نگـاهـت كه ز چشمانم گـريـزانـي؟
حـبـيـبـم اي طبـيـبـم كن به بالينم گذر كين درد
ندارد هيـچ بهبـودي مگر با « عشق درماني »!
به خنده باز ميگويي، پس از من زنده مي ماني
بلي، اما خودت داني، شبي شايد، دمي آني
نفسهايت چو خون در رگ حيات تازه مي بخشد
بگو از من نمي گيري نفس، عيسـاي روحـاني
به انفاست به اين زودي چنان عادت نمـودم كه
به چشمانت قسم! بي تو نپايد عمر نفسـاني
به يــادم رفـتـنـت آيد ، زبــــانـم بـنــد مي آيـد
نگو ديگر ، چرا از سر ، نمي گيري غزلخواني؟
مرا عشقت غزلخوان كرد ورنه من كجا و شعر؟
فداي بيـت چشمـانـت ، تـغـزل هـاي عـرفـانـي
به رويت مي زنم خنده، نفهمي تا كه دردم را
به زاري روز و شب ريزم ز عشقت اشك، پنهاني
قـرارم مي برد هـر دم هـراس رفتنت ، زيـن رو
مگو : حالا كه پيش تو نشستم از چه گريـاني؟
نـگاهت مضطر است آيا فتــاده در تو طوفـاني؟
تو را چون مي شود امشب كه چون زلفم پريشاني؟
خمــارم مي كند خـمـر خيــال خـام چشمـانت
دلم مخمور جامت شد، عجب سُكري! چه چشماني!
دل مشكل پسـنـد من به دام كـس نمي افتـاد
ولي ماتم چه سان اين دل اسيرت شد به آساني؟
مرا رسوا مكن اي عشق! آرامـم نـمـا ، ايكاش
چو نـامـت بـر زبــان آرم صـدايـم را نـلـرزانـي
دلـت آيـد حـبـيـب من ز عـشـقـم رو بگـردانـي؟
بـگـيـرد دامـنـت را آه مي دانـم پـشـيـمـاني
به صدق عهد چشمانت چه دل خوش كرده بودم ليك
ندانستم كه تا آخر سر عـهـدت نـمـي مـاني!
هـجـوم گـريـه نگـذارد سخن با تو ز سـر گـيـرم
همان بهتر كه بردوشـت گـذارم بـاز پـيـشـاني
اگـر چـه خــوب مي دانـم ندارد غـصـه پـايـانـي
حبيبم مهرباني كن، همين چندي كه مهماني!

تا بعد....

Sunday, May 16, 2004

اول کلام

سلام . من یه مهندس کامپیوترم که به شکل بسیار خفنی معتاد به امر شنیع وبلاگ نویسی هستم.
آدرس وبلاگ فعلی من اینه:
http://www.p-plusplus.persianblog.com
بد نیست یه سری بهش بزنین